summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، نرگس قدیرلی

 

 

باد پاهایش را در آب تکان می‌داد و اقیانوس ناآرام بود.

ماه کامل شده بود و نور نقره‌ای آن تمام ساحل و اقیانوس را پوشانده بود.

سنگ‌ریزه‌های اعماق اقیانوس شیفته‌ی ماه شده بودند.

در قصه‌ای قدیمی که تمام اهل اقیانوس آن را می‌داند، آمده که یک روز گردباد عظیمی دنیا را فرا می‌گیرد و ماه که میوه‌ی درختی کهن‌سال و غول پیکر بوده، از شاخه‌اش جدا می‌شود و  با گردباد به آسمان می‌رود. کمی که از زمین دور می‌شود به ستون‌های کهکشان گیر می‌کند و برای همیشه آن‌جا می‌ماند؛ و آن چاله‌های بزرگ بر بدن ماه، رد جایی‌ست که ماه را به شاخه‌اش وصل می‌کرد.
سنگ‌ریزه‌های کوچک با امواج اقیانوس آرام آرام بالاتر می‌آمدند و خود را به ساحل می‌رساندند.

هر سنگ بر پشت سنگ دیگری می‌نشست تا ماه را بهتر و کامل‌تر ببیند.

صبح که از راه رسید و خورشید سر از پیراهنش بیرون آورد، تپه‌ای از سنگ‌های دریایی در شن‌های ساحل دیده می‌شد.
هرشب سنگ‌ها بی‌صدا برروی آب می‌آمدند و در خشکی از یکدیگر بالا می‌رفتند و تپه‌ی سنگی کنار ساحل بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد.

روزها و شب‌ها و ماه‌ها و سال‌ها گذشت و سنگ‌ها به حرکت‌شان ادامه دادند.
سال‌ها بعد وقتی آب اقیانوس خشک شد و ماهی‌ها و لاک‌پشت‌ها در دریاچه‌های اطراف تخم‌های تازه گذاشته و مرغ‌های ماهی‌خوار مهاجرت کرده بودند، جنگلی سبز تمام دشت را فرا گرفته بود.

در دل جنگل، قله‌ی کوهی سر به فلک کشیده به چشم می‌خورد. شب‌ها اگر میان دشت دراز می‌کشیدی و به آسمان نگاه می‌کردی، ماه را می‌دیدی که از پشت دست‌های سنگیِ کوه وسطِ جنگل، آرام و درخشان به بالای آسمان می‌خزد.