summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

                                                          

نوشته ی: کیت دی کامیلو

 ترجمه: رویا زنده بودی 

 

وقتی دانشجوی سال سوم دانشگاه بودم، واحد نگارش توصیفی را با یک دانشجوی فارغ التحصیل به اسم "تری گریر" برداشتم. اولین روز کلاس تکلیف مان انشایی پانصد کلمه ای بود: چیزی را توصیف کنید. هر چیزی. تا ان موقع خودم را قانع کرده بودم که من  یک نویسنده ی واقعی ام، یک ائودورا ولتی و یا یک ویلیام فاکنر کشف نشده. ببینید، من اصلاً هیچ علاقه ای به امر نوشتن نداشتم. می خواستم نویسنده باشم و نوشتن آن انشا را تا آخرین لحظه ی ممکن عقب انداختم. شب قبل از اتمام موعد انشا رفتم خرید خوار و بار. بیرون مغازه ی "وین دیکسی"، بر روی کیف صد پوندیِ غذای سگ "پیورینا"، زنی با یک دایره زنگی نشسته بود.

 داشتم از کنارش رد می شدم که درآمد: «دختر! یه خرده از اون پول خردو بده به من»

ایستادم و بهش خیره شدم.

گفت: «اشکال نداره. برو "برینس" و ببین. اهمیتی نمی ده.» دایره زنگی را به آرامی به باسن اش زد و شروع کرد به خواندن آوازی درباره ی ماه - که مثل سکه ی طلا در آسمان شب بالا می رود و آن جا می ماند، تابان، بی این که کسی قادر به تصاحب اش باشد. نامش را هم " ماه پیر از خود راضی" گذاشته بود.

آوازش که تمام شد، دایره ی زنگی را به طرفم دراز کرد و من چند سکه درش انداختم، بعد برگشتم، به خانه رفتم و انشایی در توصیف آن زن نوشتم. کلمات اوازش را هم یادداشت کردم. ناخن های شکسته اش را( با لاک بنفش) توصیف کردم و سرمه ی آبی رنگ چشم اش را و این که چطور بر روی کیف غذای سگ نشسته بود، انگار که تخت پادشاهی اش باشد. نوشتم که وقتی در دایره ی زنگی اش پول می ریختم به من گفته بود:« خدا بیامرزدت، بچه! »

یک هفته پس از این که انشا را تحویل دادم، تری گریر آن را بلند برای کلاس خواند.

گفت: «چیز خارق العاده ای در مورد این انشا وجود دارد، و می خواهم شما آن را به من بگویید.»

خارق العاده! من! این درست همان چیزی بود که مدت ها فکرش را می کردم: من نابغه بودم. من به دنیا آمده بودم تا نویسنده باشم. من مشهور می شدم!

وقتی تری خواندن اش را تمام کرد گفت: «چه چیز این انشا باعث شده که ارزش وقت مان را داشته باشد؟» کسی چیزی نگفت.

باز گفت: «نوشتن اش نیست. نگارش این انشا هیچ چیز خارق العاده ای ندارد.»

نوشتن نیست؟ در صندلی ام کمی فرو رفتم. چه چیز دیگری می تواند یک انشا را خارق العاده کند؟

رو کرد به کلاس ساکت و کسل: « بهتان می گویم. کسی که این انشا را نوشته واقعا روی دیدن کسی که خواسته توصیف کند، وقت گذاشته. نوشتن همین است. دیدن. وظیفه ی مقدس نویسنده این است که توجه کند، که دنیا را ببیند.»

خب که چی؟ من که نمی خواستم دنیا را ببینم. می خواستم دنیا مرا ببیند. به این نتیجه رسیدم که تری گریر نمی داند دارد از چه حرف می زند.

تنها چندین سال بعد بود، وقتی سرانجام تصمیم گرفتم به نوشتن متعهد شوم، وقتی داشتم با نا امیدی می جنگیدم و فکر می کردم اصلا استعدادی در کاری که می خواهم انجام دهم دارم یا نه، که آن کلمات به من بازگشتند. و چیزی که به فکرم رسید این بود: من نمی توانم کنترلی بر این که استعداد دارم یا نه داشته باشم، اما می توانم توجه کنم. می توانم تلاش ای بکنم در جهت دیدن.

"به خاطر وین دیکسی" نتیجه ی آن تلاش است. کتابی که پر است از سگ های سرگردان و آهنگ سازان عجیب و غریب، بچه های تنها و آدم های بزرگ های تنها تر. آنان آدم هایی هستند که اغلب در مسیر پر ازدحام زندگی گم می شوند. وقت گذراندن با آن ها برای من یک مکاشفه بود. کشفی که کردم این بود: هربار که به دنیا و آدم هایش دقیق و خلاق نگاه کنید، عوض می شوید. جهان زیر ذره بین نگاه شما مثل یک گل عجیب و زیبا باز می شود و خودش را به شما، جوری که فکرش را هم نمی توانید بکنید، نشان می دهد. چه داستان هایی در چهره ی کسانی که هر روز از کنارشان رد می شوید نهفته است؟ چه عشق ها و چه امیدهایی؟ چه یاس هایی؟

تری گریر نمی دانست دارد از چه حرف می زند. نوشتن دیدن است. توجه کردن است.

من که این طور به آن نگاه می کنم: شخصیت های من آواز می خوانند و من می ایستم تا به آن ها گوش دهم، وقتی آوازشان تمام می شود پولم را به آن ها می دهم و آن ها می گویند: «خدا بیامرزدت، بچه.»

و من احساس می کنم آمرزیده شده ام. دوباره و دوباره.

 


 

لینک های مرتبط: 

کیت دی کامیلو در سایت کتابک 

داستانی از کیت دی کامیلو: نامه به نویسنده