summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

همه‌ی آدم‌ها دوست دارند وقتی بزرگ شدند شغل خوب و هیجان‌انگیزی برای خودشان داشته باشند. یکی دوست دارد خلبان بشود و در آسمان پرواز کند، یکی دوست دارد غواص شود و با دنیای زیر آب آشنا بشود. «جو» عاشق ماجراجویی و کشف چیزهای تازه است. به همین دلیل دوست دارد وقتی بزرگ شد یک «کاشف» بشود و به کشف‌های بزرگ دست بزند. او از همین حالا که فقط هشت سالش است ماجراجویی را آغاز می‌کند. صبح‌های باران‌زده از خانه بیرون می‌زند و هیچ‌چیزی از چشم‌های تیزبین او پنهان نمی‌ماند. او در خیابان‌ها و مسیرهای جدید راه می‌رود و از تماشای قطره‌های باران روی تارهای عنکبوت‌ که شبیه مروارید به نظر می‌رسند هیجان زده می‌شود.

مطالعه بیشتر...

قطارها همیشه مسافران را از این شهر به آن شهر می‌برند؛ هوهو چی‌چی‌کنان. پر از اتاق‌های کوچک هستند که آدم‌ها توی آن‌ها می‌نشینند و از پنجره به جاده زل می‌زنند تا به مقصدشان برسند. من قطار را بیشتر از ماشین و هواپیما دوست دارم. اگر بخواهم شعر بگویم دلم می‌خواهد تویش قطار و صدای هوهو چی‌چی داشته باشد و دودش در آسمان شعرهایم  ابرهای بامزه درست کند. بچه‌ها دست هم را بگیرند و دنبال قطار بدوند. اصلا باید یک نفر هم پیدا شود که برای قطارها شعر بگوید. این همه می‌روند و می‌آیند و خستگی بین کوپه‌هایشان می‌ماند. چند تا شعر که برایشان بگوییم، خستگی‌شان در می‌رود و چرخ‌هایشان تندتر از قبل روی ریل‌ها می‌چرخد.

مطالعه بیشتر...

«فریبا کلهر» یکی از نویسنده‌های خوب کودک و نوجوان کشورمان، کار همه‌ی ما را راحت کرده است. لابد خانم کلهر یک روزی نشسته و با خودش گفته: «تا کی قرار است بچه‌ها درباره‌ی زندگی امامان ندانند؟چه شده که قصه‌های زندگی امامان را هیچ بچه‌ای نمی‌داند یا به خاطر ندارد؟ چه طور می‌شود قصه‌ای از زندگی امامان برای بچه‌ها تعریف کرد و مطمین بود که حوصله‌شان سر نمی‌رود؟» شاید به خاطر همین حرف‌ها بوده که آمده و قصه‌هایی از زندگی امام حسین (ع) را در ده جلد نوشته و با همین قصه‌ها اتفاقات، جنگ‌ها، افراد و شخصیت‌های مختلف زندگی ایشان را معرفی کرده.  

مطالعه بیشتر...

«ژاکلین ویلسون» یکی از نویسندگان محبوب من است. او تا به حال بیش از 70کتاب برای کودکان و چند رمان جنایی بزرگسال نوشته و جایزه‌های زیادی را در زمینه‌ی ادبیات کودک از آن خود کرده. کتاب‌های ویلسون در کشور خودش (یعنی انگلستان) بیش از 25میلیون نسخه فروش داشته و به زبان‌های مختلفی ترجمه شده. او یکی از پرکارترین و برجسته‌ترین نویسندگان ادبیات کودک در جهان است. یک کتابخانه‌ی شخصی هم با بیش از ده هزار جلد کتاب دارد. (خوش به حالش واقعا!)

مطالعه بیشتر...

«اِسلاگ» شرایط سختی را پشت سر گذاشته است. اول شاهد بیماری پدرش می‌شود، بعد بریده شدن پاهای پدر برای زنده ماندن. پزشکان مجبورند برای ادامه‌ی زندگی و زنده‌ ماندن، هر بار تکه‌هایی از پاهای پدر را ببرند و تحمل این شرایط و پذیرفتن پدری بدون پا برای اسلاگ سخت است. اما طولی نمی‌کشد که پدر از دنیا می‌رود و در آخرین لحظه‌های مرگ به اسلاگ می‌گوید: «وقتی بهار شد دوباره برمی‌گردم! در بهشت دوباره پاهایم را پیدا می‌کنم!» او به اسلاگ قول می‌دهد که دوباره برگردد؛ و حالا برگشته است.

مطالعه بیشتر...

این اتفاق در خانه‌ي «جوزف» افتاده است. او یک پسربچه‌ی کوچک است که یک روز وقتی در خانه‌شان تنها است همه وسایل تغییر شکل می‌دهند و اتفاقات عجیب و غریبی رخ می‌دهد. البته شاید نباید خیلی هم عجیب به نظر برسد. چون بابا قبل از رفتنش به او گفته است که امروز روز عجیبی‌ست. شاید منظور بابا همین بوده: روزی که همه‌ی وسایل خانه تغییر شکل می‌دهند!

 

مطالعه بیشتر...

«جیمز هنریتروتر» که غمگین‌ترین و تنهاترین پسرکوچولوی عالم است، تا قبل از اینکه یک کرگدن عصبانی پدر و مادرش را درسته قورت بدهد، زندگی خوبی داشت. اما بعد از آن اتفاق، او مجبور شد با عمه اسپانج و عمه اسپایکر بدجنسش زندگی کند.

جیمز که روزهای سختی را می‌گذراند، روزی پیرمرد عجیبی را می‌بیند که به او پاکتی پر از زبان تمساح می‌دهد تا آن‌ها را بخورد. اما او بدشانسی می‌آورد و تمام زبان‌ها زیر درخت هلو از دستش روی زمین می‌ریزد.

مطالعه بیشتر...

لئو پسر بچه‌ای فعال بود که همیشه مشغول کار کردن بود اما باز هم کاری برای انجام دادن داشت. یک روز تمام کارهایی که باید انجام می‌داد را یکی یکی روی کاغذ نوشت. فهرست طولانی و طولانی‌تر شد و لئو با خود فکر کرد: «من از پس این همه کار بر نمی‌آیم. کاش به جای یک نفر دو نفر بودم!»

مطالعه بیشتر...