summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

 



از دفترچه خاطرات یک نویسنده‌ی زرافه نشین

نوشته‌ی سید‌ نوید سیدعلی اکبر

تصویرگر: ناهید کاظمی

نشر آفرینگان

داستان کودک

 

بیایید دفترچه خاطراتمان را بازکنیم و درباره‌ی یکی از چیزهایی که در زندگی‌ خیلی دوستش داریم، بنویسیم. من خودکارم را دوست دارم شما جاکلیدی‌تان را و یک نفر دیگر لباس‌هایش را. بیایید فکر کنیم اگر خودکار و جاکلیدی و لباسمان جان داشتند و می‌توانستند هرروز با ما حرف بزنند، چه چیزهایی به هم می‌گفتیم. خیلی هیجان‌انگیز است نه؟ اینکه بتوانیم با وسایل دوروبرمان حرف بزنیم و چند ساعتی از روز را با آنها وقت بگذرانیم خیلی عالی خواهد بود. وقتی با نوشتن، اتفاقاتی که در ذهن داریم را به دنیای واقعی بیاوریم یعنی تخیل و رؤیاپردازی کرده‌ایم، یعنی کاری که تمام نویسنده‌های دنیا انجام می‌دهند و همین‌طور نویسنده‌ی شخصیت داستان «از دفترچه خاطرات یک نویسنده‌ی زرافه نشین».

 

 «من در یک زرافه زندگی می‌کنم. همان روزی که آپارتمانمان شد پاهایش را بریدند»

خواندن همین یک جمله در شروع کتاب کافی نیست که به آن علاقه‌مند شوید؟ خودتان را تصور کنید که هرروز به‌جای بیدار شدن در یک اتاق معمولی، زیر سر یک زرافه از خواب بیدار می‌شوید و اولین جمله‌ای که می‌گویید «صبح‌به‌خیر»  به آپارتمان زرافه‌ای است. داستان «از دفترچه خاطرات یک نویسنده‌ی زرافه نشین» درباره‌ی مرد نویسنده‌ای ست که اولین ساکن آپارتمان زرافه‌ای شده است. او تنهاست و شب‌ها و روزها با آپارتمانش حرف می‌زند و تمامش را در دفترچه خاطراتش می‌نویسد. موقع خواندن این کتاب احساس می‌کنید دفترچه خاطرات یک نویسنده‌ی واقعی را پیداکرده‌اید، مشغول خواندنش هستید و دوست دارید همه‌چیز را درباره‌ی او بدانید. اتفاقات به تصویر کشیده شده در این کتاب عمیق و متفاوت هستند. حرف‌هایی که بین مرد نویسنده و آپارتمان ردوبدل می‌شوند در عین معمولی بودن، آن‌قدر قوی نوشته‌شده‌اند که بعضی وقت‌ها اشکتان را درمیاورند و بعضی وقت‌ها ذوق‌زده‌تان می‌کنند.

 

«صبح که از خواب بیدار شدم کف خانه پر از آب بود. سقف چکه می‌کرد. انگار یک ابر توی خانه می‌بارید. زرافه گفت:« طبقه‌ی 32! بیداری؟ میای کنار پنجره؟» پاچه هام را بالا زدم و رفتم کنار پنجره. آن پایین پاهای زرافه را پشت یک تریلی گذاشته بودند و می‌بردند. زرافه گفت:« می خوان جاده بسازن، آدمیزاد» و تا غروب آفتاب گریه کرد. آدم ها به خیالشان سقف چکه می‌کند، کله‌ی زرافه را قیرگونی کردند.»

 درخت‌ها پاهای زرافه بودند که آدم‌ها قطعشان می‌کنند. بعدازآن زرافه غمگین می‌شود و اتفاقات تلخ دیگری برایش می‌افتد. اتفاقاتی که او را کم‌کم به یک ساختمان واقعی تبدیل می‌کند و می‌فهمد که دیگر هیچ‌وقت نمی‌تواند به جنگل بازگردد.

 

ابتدای این کتاب نوشته‌شده: «داستانی برای پرچم‌های سفید و روزهای بدون جنگ». بله این داستان در نکوهش جنگ و ویرانی است. اینکه جنگ و تخریب نه‌تنها با یک ساختمان بلکه با آدم‌ها چکار می‌کند، موضوع غم‌انگیزی است که ما را درباره‌ی خودمان و از همه مهم‌تر درباره‌ی کودکان به فکر فرو می‌برد. همه‌ی ما می‌دانیم جنگ بزرگ‌ترین و احمقانه‌ترین اتفاقی‌ست که آدم‌ها آن را رقم می‌زنند. از بین بردن طبیعت و همین‌طور جنگ و خونریزی وقایعی هستند که به دست خود انسان انجام می‌شوند و فقط و فقط  باعث نابودی زندگی خودش و آیندگان می‌شوند. حالا این کتاب با ساده‌ترین کلمات و خلاقانه‌ترین روایت، از تمام این‌ها می‌نویسد. من فکر می‌کنم اگر یک‌بار دفترچه خاطرات نویسنده‌ی زرافه نشین را بخوانید بیشتر ازآنچه که باید دوستش خواهید داشت و متوجه می‌شوید این داستان هیچ گروه سنی‌ای ندارد.