summer3.jpg - 23.94 کیلو بایت

 

  

summer2.jpg - 31.40 کیلو بایت

نویسنده، عاطفه جوینی 



ساندویچ قطار

سروده‌ی حسین تولایی

تصویرگری مرجان بابامرندی

ناشر کانون پرورشی فکری کودک و نوجوان

نامزد جایزه جشنواره‌ی کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

مجموعه شعر کودک

 

قطارها همیشه مسافران را از این شهر به آن شهر می‌برند؛ هوهو چی‌چی‌کنان. پر از اتاق‌های کوچک هستند که آدم‌ها توی آن‌ها می‌نشینند و از پنجره به جاده زل می‌زنند تا به مقصدشان برسند. من قطار را بیشتر از ماشین و هواپیما دوست دارم. اگر بخواهم شعر بگویم دلم می‌خواهد تویش قطار و صدای هوهو چی‌چی داشته باشد و دودش در آسمان شعرهایم  ابرهای بامزه درست کند. بچه‌ها دست هم را بگیرند و دنبال قطار بدوند. اصلا باید یک نفر هم پیدا شود که برای قطارها شعر بگوید. این همه می‌روند و می‌آیند و خستگی بین کوپه‌هایشان می‌ماند. چند تا شعر که برایشان بگوییم، خستگی‌شان در می‌رود و چرخ‌هایشان تندتر از قبل روی ریل‌ها می‌چرخد.

چند وقت پیش که بین کتاب‌های کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان دنبال یک کتاب شعر خوب می‌گشتم چشمم به اسم «ساندویچ قطار» افتاد. نام شاعر هم آقای حسین تولایی بود. خوشحال شدم و کتاب را دو دستی چسبیدم. با خودم می‌گفتم: «به به چه اسم خوشمزه‌ای. قطار هم که دارد.» بعد کمی سرم را خاراندم و گفتم: «حالا ساندویچ قطار یعنی چه؟ نکند مسافران توی ساندوچی که شبیه قطار است، می‌نشینند تا به مقصدی به نام  شکم برسند؟»  قار و قور شکمم درآمد، اما ساکتش کردم. بعد با عجله کتاب را ورق زدم و شعر ساندویچ قطار را خواندم:

قطار

ساندویچ تونل است

ساندویچ سوسیس!

زیر دندان‌های سنگی تونل

مزه می‌دهد

 

چشم‌هایم بعد ازخواندن این شعر خوب برق زدند. دوست داشتم بدوم و این شعر خوشمزه را زودی در گوش یک قطار بخوانم و بخندانمش. صفحات بعد را تند و تندتر  ورق زدم، البته قبلش کتاب را خریدم.

 

هیچ کس مهتابی اتاق را دوست نداشت

هیچ وقت آن را روشن نمی کردند

یک شب

مهتابی

از غصه لاغر و ضعیف شد.

آن شب لامپ

دلش برای دوست قدیمی‌اش سوخت!

 

اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که مهتابی و لامپ می‌توانند این‌قدر برای هم دوستان خوبی باشند که از غصه‌ی هم دلشان به راحتی بسوزد. سوختن دل یک لامپ که می‌دانید یعنی چه؟ بعد با خودم فکر کردم کاش دوستی‌های ما آدم‌ها هم مثل دوستی لامپ و مهتابی همین قدر روشن و ساده و مهربان باشد.

 

بعضی از دکترها می‌گویند:

چراغ راهنما سرخک دارد

بعضی دیگر می‌گویند:

زردی گرفته

درخت‌ها هم می‌گویند:

او اصلا مریض نیست

و چراغ راهنما

به خاطر این‌که دل کسی نشکند

گاهی قرمز می‌شود

گاهی زرد

و گاه سبز!

 

یادم باشد دفعه‌ی بعد که از خیابان رد شدم جلوی اولین چراغ راهنمایی که دیدم بایستم و تا وقتی که صدای ماشین‌ها درنیامده برای داشتن چنین قلب مهربانی ازش تشکر کنم.

بله. کتاب شعر ساندویچ قطار پر از شعرهای ساده و دوست داشتنی‌ست.آن‌قدر که دلتان می‌خواهد بارها و بارها آن را بخوانید.  این کتاب آن قدرها به آدم مزه می‌دهد که واقعا دلت می‌خواهد به اولین ساندویچ‌فروشی که سر راهت هست وارد شوی و با خوشحالی به آقای ساندویچ‌فروش بگویی: «یه ساندویچ قطار لطفا!» بعد پولش را حساب کنی و بدون توجه به چشم‌های گرد شده از تعجب مشتری‌ها خیلی محکم سر جایت بنشینی و منتظر ساندویچت بمانی.